تبليغاتX
سه شنبه
توی هفته های پرسروصدا،روزای دیوونگی سه شنبه بود..حالاروزا همشون سه شنبه ان..
به جان شعر های عزیزی که نگفته ام...

وقتی تو توی قصه ام هستی خیالم راحت می شود...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:4  توسط ویرچیرا | 
 

 

وقتی بروی تابوتی سفارش می دهم...

به اندازه خودم

.

.

.

و یک جای خالی کنارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:3  توسط ویرچیرا | 
 

مردم از درد این تردید تا همیشه برجا..

جان دادم از فشار نا گفتنی هایی که باید بگویم...از بوی مرگ لحظه های ترس و انتظار..از مرور همه خاطراتی که هرگز با تو نداشته ام...از یاد چشمانی که رهایم نمی کند...از دوست داشتن تو که میاید و می نشیند درست میان حفره عمیق سینه ام...از حقیقتی که میگوید به زودی میروم بی آنکه حتی یک بار توانسته باشم به ضریح مقدس چشمان تو دخیل ببندم برای نرفتن...زود نیست...من که نباشم چه کسی اسیر و عاجز لحظه ای صدای تو میشود...

می خواهم بگویم...با اشک...همه اشکهایی که برایت جمع کردم..می خواهم باران شوم و ببارم...اما به جای همه اینها تنها زیر لب زمزمه میکنم:

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست...

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:41  توسط ویرچیرا | 
پرده را کنار زدی

پیش رویت درخت می سوخت..

تو نگران..

پشت سرت ...

درست پشت سرت قلب مرا به آتش کشیده بودند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:59  توسط ویرچیرا | 
هزار بار خواستم ننویسم...خواستم نباشم تا باشی...رها..

اما نشد...این ((همه تو بودن)) ها نگذاشت...از راننده تاکسی ترک تا توریست های آنتالیا که هر کدام از دیاری بودند..همه تو بودی...و بعد من ماندم و توهم ظریف دنیایی که در آن یک من است و دیگر همه تو...

 

.

.

.

من هستم...زیباتر...عاشق تر...آنقدر که لایق تو را دوست داشتن باشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:9  توسط ویرچیرا | 
من هستم...به اندازه همه ابرهایی که شکل تو  هستند...

من می خوانم برایت...

اما اگر نمی نویسم...

تنها نمی خواهم مزاحم باشم...

.

.

.

عشق من...تو تمام خوابهایم را تعبیری...

...

دوستت دا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:58  توسط ویرچیرا | 
من باز خواهم گشت

منتها به شکل یک سیب سرخ

درست روی میز

سیبی که عبادت می کند چاقو را

اگر در دستان تو باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:33  توسط ویرچیرا | 
داشتم به تو فکر می کردم

که ناگهان سر از یک شعر در آوردم

بعد تو آمدی و نشستی میان این شعر

و کلمه های عقیم من چقدر سعی کردند برایت سپیدار شوند...

.

.

.

نه...من چیزی را جا نگذاشته ام...حتی کنار هم نگداشته ام...

.

.

.

شاید دلم را...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:42  توسط ویرچیرا | 





تو را هم می گذارم کنار همه درد های دیگرم...میگذارم کنار قلبی که مال من نیست...کنار همه کتاب هایی که

به اندازه تمام کلماتشان دعایت کرده ام...کنار همه نگاه های حسرت بارم به کسانی که کنار تو بودند...کنار

همه حسادت هایم...کنار همه سیب های سرخی که تنها اجازه نقاشی کردنشان را داشته ام...کنار دستی

که خواستند قطع کنند و او نخواست...کنار اشکهایی که کسی پاکشان نکرد تا صبح من بمانم و ردی سیاه روی

گونه هایم...

کنار هرگز نبودن هایم...کنار شبهایی که خدا برایم قصه تو را می گفت...

تو را هم می گذارم کنار همه ((معذرت می خواهم)) ها...کنار همه دویدن ها...می گذارم کنار کودکی پر از

سوالم...می گذارم کنار همه بغض های سنگ شده ام...کنار جوانی بی جوابم...


کنار بوسه های درهوا مانده ام...تو را می گذارم کنار ((خسته نیستم))...می گذارم کنار همه ((خدای من

چرا)) ها...کنار همه من و نازی های عشق تو...

می گذارمت کنار همه عکس های نداشته دختری که همیشه سرش را تراشیده بودند ...می گذارمت کنار همه

پیاده رفتن ها...کنار جوانی ام...کنار روزهای غربت و شبهای سرد و انسانهای یخی...می گذارم کنار سهرابی

که بی تو شاعر هم نیست...می گذارم کنار ((واًژه ای در قفس است))...می گذارم درست کنار همان لحظه

ای که عاشقت شدم...کنار همه آوازها و سازها...پشت دیوار...می گذارم کنار همه فال های حافظ...کنار همه

شکلاتهای تلخ و قهوه های داغ بی تو...می گذارم کنار عکس بزرگ شده ات روی دیوار...کنار همه دزدکی

تماشا کردن هایت...کنارهمه آواره شدن های هشت شب...کوچه به کوچه...به دنبال کسی که هیچ ردی

نداشت...کنار همه دوشنبه های انتظار ...همه سه شنبه ها...می گذارم کنار همه هدیه هایت که امانت دادم

به رود شاید که باران به تو برساند...کنار همه قاصدک هایی که برایت فرستادم...کنار همه ماه هایی که دیدم

و ندیدم جز تو...کنار عروسک هایی که همه هم نام تو اند...کنار شعر هایی که برایت سرودم...کنار تخته سیاه

هایی که برای تو پر کردم...می گذارم کنار راز و نیازم با رویای تو...


کنار می پرستمت ها...کنار اضطراب سلام...کنار ((من دیوانه بی خطری هستم..))...

 

تو را می گذارم کنار همه آنچه دارم بگویم و مجال نیست...


 تو را و همه اینها را می گذارم درون چشمانم...

 

  و بعد

 چشمانم را می بندم تا کسی تو را از من نگیرد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 21:30  توسط ویرچیرا | 
نخواستم مزاحم باشم...
ببخشید که بی اجازه
فقط خواستم بدانی که هستم...همین...عاشق
می نویسم هنوز...
تمام دفتر هایم بوی تو را می دهند...
.
.
.
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم...
.
.
.
دوستت دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 10:12  توسط ویرچیرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کاش باران بیاید...
زیر باران می شود بی بهانه گریه کرد...

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان