![]() |
![]() |
|
| توی هفته های پرسروصدا،روزای دیوونگی سه شنبه بود..حالاروزا همشون سه شنبه ان.. |
|
امروز جای تو خالی بود...در بزم دیوانه وار من و رژ لبم...در حیرت آیینه وقتی من عاشق طرح تو در چشمانم شده بودم...بعد موهای خودم را بوییدم...و با حماقت تمام فکر کردم با تو عشق بازی میکنم...
همیشه جای تو خالیست...در تمام دیوانه بازی هایم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 23:57 توسط ویرچیرا |
|
|
...
که دیدار تو شد اسمش زیارت . . . تا هزار سال دیگر سیرم... که امروز با چشمانم بلعیدمت... . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:23 توسط ویرچیرا |
|
|
در تمام دنیا جز همین قلب کوچک چیزی ندارم...
سند میزنم به نام تو... عشق من... چشمان من... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 16:13 توسط ویرچیرا |
|
|
گفتی من و تو زیادی به هم نزدیک شده ایم
نمی دانم نمی بینی؟بینمان هزار سال نوری فاصله است و دو پیراهن که دخیل وار به ضریح تن هایمان چسبیده اند و بعد من ماندم و نگاهی که تمام مجنون های تاریخ در آن نفس میکشیدند. در امتداد صبح رفتنت بعد از چند ثانیه که یک قرن عمر کرد و تو طولانی ترین بوسه را به نام من سند زدی... افسوس که ندیدی همخوابی زیبای اشکهای چشم و تاول های لبم را که به داغی تمام ریگهای سیلک در هماوایی جوشانشان تو را زمزمه می کردند و من و بوسه هایم در امتداد عبور نازکت تو را برای سه روز آرزو کردیم: هر روز برای یک سال... . . . پی نوشت:من وفادارم به قولم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 19:33 توسط ویرچیرا |
|
|
به جان شعر های عزیزی که نگفته ام...
وقتی تو توی قصه ام هستی خیالم راحت می شود... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:4 توسط ویرچیرا |
|
|
وقتی بروی تابوتی سفارش می دهم... به اندازه خودم . . . و یک جای خالی کنارم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:3 توسط ویرچیرا |
|
|
مردم از درد این تردید تا همیشه برجا.. جان دادم از فشار نا گفتنی هایی که باید بگویم...از بوی مرگ لحظه های ترس و انتظار..از مرور همه خاطراتی که هرگز با تو نداشته ام...از یاد چشمانی که رهایم نمی کند...از دوست داشتن تو که میاید و می نشیند درست میان حفره عمیق سینه ام...از حقیقتی که میگوید به زودی میروم بی آنکه حتی یک بار توانسته باشم به ضریح مقدس چشمان تو دخیل ببندم برای نرفتن...زود نیست...من که نباشم چه کسی اسیر و عاجز لحظه ای صدای تو میشود... می خواهم بگویم...با اشک...همه اشکهایی که برایت جمع کردم..می خواهم باران شوم و ببارم...اما به جای همه اینها تنها زیر لب زمزمه میکنم: آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست... هر کجا هست خدایا به سلامت دارش... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:41 توسط ویرچیرا |
|
|
پرده را کنار زدی
پیش رویت درخت می سوخت.. تو نگران.. پشت سرت ... درست پشت سرت قلب مرا به آتش کشیده بودند...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:59 توسط ویرچیرا |
|
|
هزار بار خواستم ننویسم...خواستم نباشم تا باشی...رها..
اما نشد...این ((همه تو بودن)) ها نگذاشت...از راننده تاکسی ترک تا توریست های آنتالیا که هر کدام از دیاری بودند..همه تو بودی...و بعد من ماندم و توهم ظریف دنیایی که در آن یک من است و دیگر همه تو...
. . . من هستم...زیباتر...عاشق تر...آنقدر که لایق تو را دوست داشتن باشم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:9 توسط ویرچیرا |
|
|
من هستم...به اندازه همه ابرهایی که شکل تو هستند...
من می خوانم برایت... اما اگر نمی نویسم... تنها نمی خواهم مزاحم باشم... . . . عشق من...تو تمام خوابهایم را تعبیری... ... دوستت دا... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:58 توسط ویرچیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کاش باران بیاید...
زیر باران می شود بی بهانه گریه کرد... |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
|
RSS
|